تبليغاتX
خداوندا ! تو میدانی چه عطری دارد آن کوچه که مجنون در پی جسم هوس آلوده لیلی ، غبار اشک می ریزد
بزرگترین منبع کدهای جاوا اسکریپت
اسیر شب
اسیر شب
شنبه بیست و نهم تیر 1387
جـــــــــــــــــــــــــــــاده

 

عمریه ساکت و غمگین توی تنهایی نشستم...

بغض سرد و بی صدامو تو چشای تو شکستم ...

طعم تلخ گریه هامو کسی اینجا نمیدونه ...

چه غریبه توی دنیا لحظه های عاشقونه ...

به هوای چشم خیسم دیگه ابری نمیباره

تو شبای خالی من نمیخنده  یه ستاره ...

جاده ی از تو گذشتن پیش رومه تا همیشه ...

سایه ای خسته تر از شب و تو با پای پیاده

آخر قصه همینه من و تنهایی جاده

 

  

 

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | درد دل در ساعت 18:19 توسط : sani
چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387
آنچه گویم شعر نیست , غزل و قصیده نیست , حرف هاییست ز جنس غم و تنهایی من

 

  

می دانم که غروب آتشینِ عمر فرا رسیده است...


غروبِ لحظه های آبی من


غروب روزهای خوش شادی ها و سرخوشی های کودکی، هرچند به کوتاهی یک

 نفس...


می دانم که غروب، تلالو سرخش را تنها برای اندوه بی پایان ِمن آشکار کرده


غروبی که سرشار از ناگفته هاست...


آه زندگی، تو چیستی که اینگونه مرا در خود می فشاری؟


چیستی که مرا آرام رها نمی کنی؟


چقدر دلم برای باغ بی خیالی کودکی تنگ است


چقدر دلم میخواهد که در غروب ابدی گم شوم...


اما دیگر حتی تک ستاره ای هم بر خلوت ماهتابِ من نمی گذرد


آه این دردها این دردها ناگفتی اند و مرا رها نمی کنند


آه این ظرفها شکستنی اند


ظرف بودنِ من شکستنی ست...


چه آرام است آن که نمی اندیشد


چه آسوده است آن که نمی بیند


می دانم که غروب آتشینِ من فرا رسیده است...


کسی غربتِ مرا به جانب زادگاه آشنایی می شناسد؟

 

   

 

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | درد دل در ساعت 20:6 توسط : sani
پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387
یادت هست یا نه ؟؟؟ 16/3/87

 

تبریک

یادت نره دوست دارم

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | درد دل در ساعت 13:45 توسط : sani
پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387
رقیب !!!

 

       

    

                                                  امیدوارم همیشه با هر کی که هستی خوش باشی

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | درد دل در ساعت 13:42 توسط : sani
سه شنبه هفتم خرداد 1387
حرف هایی از جنس غم و تنهایی من

 

 

انگاه كه تو را ديدم
شوق دانستن اين كه تو چگونه آدمي هستي
مرا غرق در هيجان خود كرده بود

 

آن گاه كه تو را شناختم
دانستم كه تو هم
مانند ديگران
انساني هستي با توانايي‌ها
و كاستي‌ها،

 

آن گاه كه با هم صميمي‌تر شديم
شوق دانستن اين كه عشق به تو چه احساسي دارد
مرا غرق در هيجان كرد
ولي آنچه پيش از هر چيز مرا غرق در شگفتي مي‌كند
خودِ تو هستي
و عشق ميان ما

 

 

          

 

 

تو را گم کرده ام امروز ...
وحالا لحظه هاي من ..
گرفتار سکوتي سرد و سنگينند...
وچشمانم...
که تا ديروز به عشقت مي درخشيدند ...
نمي داني چه غمگينند...
چراغ روشن شب بود...
برايم چشم هاي تو...
نمي دانم چه خواهد شد...
پر از دلشوره ام...

 

 

 

 

زندگی شاید همین باشد

یک فریب ساده و کوچک

آن هم از دست عزیزی

که تو دنیا را

جز برای او و جز با او نمی خواهی

من گمانم زندگی باید همین باشد...

 

 

 

به نسیمی همه راه به هم می ریزد

کی دل سنگ تو را آه به هم می ریزد

سنگ در برکه می اندازم و می پندارم

با همین سنگ زدن ، ماه به هم می ریزد

عشق بر شانه هم چیدن چندین سنگ است

گاه می ماند و نا گاه به هم می ریزد

انچه را عقل به یک عمر به دست آورده است

دل به یک لحظه کوتاه به هم می ریزد

آه یک روز همین آه تو را می گیرد!!!!

گاه یک کوه به یک کاه به هم می ریزد

 

 

 

دوباره برف جای پا های مرا پوشاند

راستی

آیا برف شهر احساس تو نیز

اینگونه رد پای مرا خواهد پوشاند؟

 

 

 

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | درد دل در ساعت 22:51 توسط : sani
سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387
یادته عروسیمون تو رویامون ؟

 

عروسیمون

 

سر تا پاشو نگاه کرد....سفيد سفيد

عروسيش بود.....حس خوبي داشت

 دلش ميخواست خودش رو تو لباس عروسي ورانداز کنه...

خوشحال بود از اينکه از اينهمه بلاتکليفي در اومده بود

 حس آرامشي رو که خيلي وقت پيشا از دست داده بود....داشت زير پوستش حس ميکرد

مي دونست دلش واسه خيلي چيزا تنگ ميشه

دلش واسه نوشتن تو نصفه هاي شب واسه هاي هاي گريه کردن هاشم تنگ مي شد

بغضش سنگين شده بود

ميشد از همه ي اينها راحت گذشت اما از بعضي چيزا هم نميشد به همين راحتي گذشت

دلش از همه بيشتر واسه مامانيش تنگ ميشد اما نه نه

  واسه بابايش دلتنگ ميشد اما بازم نه

براي برادرش که يه دنيا دوستش داشت ؟واسه داداشيش نه........

 شايدم واسه دوستاش اما از همه ي اينها بيشتر دلش واسه عشقش تنگ ميشد

 دلش پر بود خيلي پر از دست همه

اولش فکر ميکرد داره از دست همشون راحت ميشه اما الان....

دلش تنگ بود براي همه چيز

براي اشکايي که واسه عشقش ريخته بود

 براي آرزوهاي قشنگي که براي با هم بودنشون تو سرش داشت

دلش مي خواست يه روز ديگه فرصت داشت

تا به همه ي اونايي که يادش رفته بود بهشون بگه که دوستشون داره

به همه ي اونايي که يه جورايي دلشونو شکسته بود

بگه  که دوستشون داره و از همشون بخواد که هيچ وقت فراموشش نکنن

آخه اون از بچگي از تنهايي از تاريکي از ارتفاع و از عشق خيلي مي ترسيد

و حالا تک تک اونا داشت سرش مي اومد

اما اون به همه چيز اين زندگي لعنتي ساخته بود

سوخته بود و حالا راحت بود اما دلش تنگ بود براي همه چيز

صداي شيون که بلند شد اشک امونش نداد

دلش براي مامانش باباش داداشش و عشقش تنگ شده بود قده يه سوزن

داد زد اما کسي صداشو نشنيد ....جيغ کشيد اما بازم کسي نشنيد

خدايا يه روز....يه ساعت...خدايا من دوستش داشتم

خدايا اون الان کجاست؟صداي تلقين که بلند شد

اسمع افهمت

نه نه خدايا نه زوده.........

هل انت علي العهد الذي

برم گردون خدایا....این جا تاریکه..... صداي هق هق فضا رو پر کرده بود.........

ماماااااااان کمک....بابا تو رو خدا.....

تنهام نزارين بابایي من مي ترسم

عشق من اينجا تاريکه من سردمه تو که ميدوني چقدر سرمايي هستم

 ولا تخف ولا تحزن...

خدايا بهم مهلت بده... يه روز بهم فرصت بده

ضجه گريه..ناله...صداي مادرم

گلکم....دخترکم....کو لباس سفيد عروسيت...کجايي؟پرپر شدی؟

و سوال منکر و نکير في القبر......

 مادرم از حال ميره.......

 (گريه کن مادرم دخترت عروس سرزمين آرزوها شد)

....عزيزم...جگرگوشم....خدايا بچم آرزو داشت.....

جوون بود  هنوز زود بود  چرا اونو ؟ منو مي بردي

ان الجنه حق و النار حق

بميرم چه زود کمرش خم شد

يکي برادرمو بگيره...اون نبايد منو اينجوري ببينه

عفوک عفوک...

اما تو کجايي عزيزم؟ چرا هر چي ميگردم پيدات نمي کنم

 انگار نه انگار که غم دوري از تو منو کشت... اين جشن ماست اما تو نيستي

 ببين چه زيبا شدم حلقه هاي گل رو ببين... چه باشکوه اين جشن...

.فکرش رو ميکردي اينقدر خوشگل بشم

 مرا مي خوانند

چه زود زمان وداع رسيد

 عشق من گريه نکني ها امشب شب جشن ماست

شب عروسيمونه اينجا هيچکي و هيچ قانوني نميتونه ما رو از هم جدا کنه

ببين سوار بر اسب روان منو ميبرن سوي حجله گاه

لبهاي سردم تا هميشه باکره بوسه هايت ميمونه

و دل عقيم آرزوي در آغوش کشيدن تنت وحسرت لب دريا بودن

دير است بايد بروم

بدرود عشق من

 

 

      بدرود

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | درد دل در ساعت 1:47 توسط : sani
یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387
دلم گرفته ...

 

قشنگ بود این لحظه ها

 

نیمه شب آواره و بی حس و حال

در سرم سودای جامی بی زوال

پرسه ای آغاز کردیم در خیال

دل به یاد آورد ایام وصال

از جدایی یک دوماهی میگذشت

یک دو ماهی از عمر رفت و برنگشت

دل به یاد آورد اول بار را

خاطرات اولین دیدار را

آن نظر بازی و اسرار را

آن دو چشم مست و آهو وار را

همچو رازی مبهم و سر بسته بود

چون من از تکرار او هم خسته بود

آمد و هم آشیان شد با من او

هم نشینو هم زبان شد با من او

خسته جان بودم که جان شد با من او

نا توان بودم و توان شد با من او

شانه اش شد خوابگاه خستگی

اینچنین آغاز شد دلبستگی

وای از آن شب زنده داری تا سحر

وای از آن عمری که با او شد به سر

مست او بودم ز دنیا بی خبر

دم به دم این عشق می شد بیشتر

آمد و در خلوتم دم ساز شد

گفت و گوها بین ما آغاز شد

گفتمش در عشق پا بر جاست دل

گر گشایی چشم دل زیباست دل

گر تو بادبان شوی دریاست دل

بی تو شام بی فرداست دل

دل از عشق روی تو ویران شده

در پی عشق تو سرگران شده

گفت در عشقت وفادارم بدان

من تو را بس دوست میدارم بدان

شوق وصلت را به سر دارم بدان

چون تو ای شیرین فرهادم بدان

با  تو شادی می شود غم های من

با تو زیبا می شود فردای من

گفتمش عشقت به دل افسون شده

دل ز جادوی رخت افسون شده

جز تو هر یادی به دل مدفون شده

عالم از زیباییت مجنون شده

بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش

طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش

در سرم جز عشق او سودا نبود

بحرکس جز او در این دل جا نبود

دیده جز بر روی او بینا نبود

همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود

خوبی او شهره ی آفاق بود

در نجابت در نکوهی تاق بود

روزگــــــــــــــــــــــــــــــــــار

روزگار اما وفا با ما نداشت

طاقت خوشبختی ما را نداشت

پیش پای عشق ما سنگی گذاشت

بیگمان از مرگ ما پروا نداشت

آخر این قصه هجران بودو بس

حسرت و رنج فراوان بودو بس

یار ما را از جدایی غم نبود

در غمش مجنون عاشق کم نبود

برسر پیمان خود محکم نبود

سهم من از عشق این هم نبود

با من دیوانه پیمان ساده بست

ساده هم آن عهد و پیمان را شکست

بی خبر پیمان یاری را گسست

این خبر ناگاه پشتم را شکست

آن کبوتر عاقبت از بند رفت

رفت و با دلدار دیگر عهد بست

با که گویم که هم خون من است ؟

خسم جان و تشنه ی خون من است

بخت بد بین وصل او قسمت نشد

آن طلا حاصل به این قدمت نشد

عاشقان را خوش دلی تقدیر نیست